۸امین روز
یک هفته و اندیه که چیزی جز یادداشت و کامنت برای کتابها، ننوشتم. رخدادهارو بجز یکی دونفر دوستام برای کسی تعریف نکردم و سرانهی صحبت کردنم با آدمها هم به نهایتا ۵-۶ نفر محدود شده که اونم بطور میانگین، ۵-۱۰ پیام در روزه و خب بجز هماتاقیام(که الان چندروزیه اونا هم نیستن) نهایتا یکی دونفر از دوستامو دیدم. درواقع با شرایطی که برای اینترنت ایجاد شده، انگار خودم هم به یک انزوای خودخواستهای رفتم. حقیقت اینه خیلی حرفی ندارم با آدمها بزنم و اینو وقتی فهمیدم که دوستم بعد از یکهفته بیخبری تماس گرفت و وقتی فهمید تهرانم سوالش این بود چرا خبر ندادم و سوال من این بود چرا خبر میدادم و به ذهنم نرسیده بود میتونستیم قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم.(البته که قرار گذاشتیم ولی خب کما فیالسابق شب قبلش کنسل شد). خلاصه که داشتم فکرمیکردم قبل از اینکه اینترنت باشه چطور ارتباط برقرار میکردیم و زندگی پیش میرفت که دیدم نکته اینه در گذرزمان تلفنگریزتر شدم که بخوام زنگ بزنم با آدمها صحبت کنم و این شاید اون چیزی نباشه که در بزرگسالی لازمه وجود داشته باشه.
+ باورم نمیشه که از السون و ولسون تبدیل شدیم به اینکه خیلی حرفی نداریم باهم بزنیم.
++ اونروز داشتیم میچرخیدیم و خونههای بالکندار توجهمو جلب کردن، آرزو کردم خونهی بالکندار خودمو پیدا کنم.
من با اینکه کلا اهل حرفم ولی این بیرون جز خانواده کم جمعیت خودم تقریبا حرفی دیگه با کسی ندارم خیلی...
سنت میره بالاتر بیشتر در خودت فرو میری...