حقیقت اینه که کار درست رو انجام دادن واقعا سخته و اصلا کی میدونه درست چیه؟ ولی خب سعی کردم اون کاری که باید رو انجام بدم و حالا در دورهی گذار بعد از عملی کردن تصمیمم هستم. سخت میگذره؟ خیلی. اگه به عقب برگردم بازم انجامش میدم؟ بله
حقیقت اینه که کار درست رو انجام دادن واقعا سخته و اصلا کی میدونه درست چیه؟ ولی خب سعی کردم اون کاری که باید رو انجام بدم و حالا در دورهی گذار بعد از عملی کردن تصمیمم هستم. سخت میگذره؟ خیلی. اگه به عقب برگردم بازم انجامش میدم؟ بله
یک هفته و اندیه که چیزی جز یادداشت و کامنت برای کتابها، ننوشتم. رخدادهارو بجز یکی دونفر دوستام برای کسی تعریف نکردم و سرانهی صحبت کردنم با آدمها هم به نهایتا ۵-۶ نفر محدود شده که اونم بطور میانگین، ۵-۱۰ پیام در روزه و خب بجز هماتاقیام(که الان چندروزیه اونا هم نیستن) نهایتا یکی دونفر از دوستامو دیدم. درواقع با شرایطی که برای اینترنت ایجاد شده، انگار خودم هم به یک انزوای خودخواستهای رفتم. حقیقت اینه خیلی حرفی ندارم با آدمها بزنم و اینو وقتی فهمیدم که دوستم بعد از یکهفته بیخبری تماس گرفت و وقتی فهمید تهرانم سوالش این بود چرا خبر ندادم و سوال من این بود چرا خبر میدادم و به ذهنم نرسیده بود میتونستیم قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم.(البته که قرار گذاشتیم ولی خب کما فیالسابق شب قبلش کنسل شد). خلاصه که داشتم فکرمیکردم قبل از اینکه اینترنت باشه چطور ارتباط برقرار میکردیم و زندگی پیش میرفت که دیدم نکته اینه در گذرزمان تلفنگریزتر شدم که بخوام زنگ بزنم با آدمها صحبت کنم و این شاید اون چیزی نباشه که در بزرگسالی لازمه وجود داشته باشه.
+ باورم نمیشه که از السون و ولسون تبدیل شدیم به اینکه خیلی حرفی نداریم باهم بزنیم.
++ اونروز داشتیم میچرخیدیم و خونههای بالکندار توجهمو جلب کردن، آرزو کردم خونهی بالکندار خودمو پیدا کنم.
میدونید از چی حرصم میگیره؟ از اینکه برای چیزی که اذیتم میکنه اقدام قاطعی انجام نمیدم. از این حالت خیلی بدم میاد و فقط خودم میتونم خودمو از این شرایط خارج کنم ولی بنا به دلایلی مجبورم تعلل کنم.
امروز بعد از چندروز اومد آزمایشگاه وسیلهای که پیشم داشت رو بگیره. بحث مشکل من شد و جوابش به شرایطم، باعث شد دوباره استرس شدت بگیره. و از اون به بعد هرکار کردم درست نشد. آب خوردم، نفس عمیق کشیدم، راه رفتم، پرخوری عصبی کردم، سعی کردم حواسمو پرت کنم. خوب نشد. نکتهی مثبت و قابل توجه این قضیه این بود که تونستم بدون اینکه با کسی صحبت کنم دووم بیارم. مدتها بود اینجور وقتا سریع پناه میبردم به صحبت با آدمها درمورد اون مشکل الان ولی تونستم دربرابر حرف زدن مقاومت کنم.
دوست قدیمیم رو بعد از چندماه بصورت مفصل دیدم. یادمنمیاد آخرینبار کی اینقدر باهم وقت گذروندیم ولی قطعا تو سال جدید نبوده. علی ای حال امروز که خیلی فرصت داشتیم معاشرت کنیم، به یک دریافتی از این رابطه رسیدم. رگههایی ازش رو دیده بودم ولی اینبار خیلی جدی خورد تو صورتم که اون داینامیک قبلی تموم شده و این ارتباط وارد یک فاز متفاوت شده. نمیدونم دقیقا این تغییر از چی نشات میگیره ولی میتونم ریشهش رو در اتفاقات پارسال تابستون پیدا کنم. از اونجایی که یکباره و یک شبه ارتباط متفاوت شد. شاید واقعا دوست خوبی نبودم در اون نقطهی حساس از زندگیش.
خلاصه که واسش خوشحالم که صلح بیشتری داره با خودش و رویهی جدیدی رو در زندگیش پیش گرفته.
اون روز داشتم فکرمیکردم از یک سنی به بعد واقعا افزایش سن چیز ترسناکی میشه. داشتم به سالی که گذشت و البته 9 سال اخیر فکرمیکردم، دیدم واقعا اونقدر از روند راضی نبودم. اونقدر سالهام پربار نبودن و همین بالا رفتن سن رو ناراحت کننده میکنه.
حقیقت اینه که انتظار داشتن از بقیه یک قسمت قابل توجهی از روابطه و فقط میزان این انتظار از آدمها با توجه به رابطه، مدل و میزان صمیمیت موجود در اون بالا و پایین میشه. اینکه من نوعی انتظار داشته باشم فلان آدم که بنظرم جزو حلقههای اول دوستیم قرار دادم در فلان موقعیت بهمان کار رو واسم کنه، نکتهایه که بلاشک بطور طبیعی وجود داره ولی اینکه چقدر منصفانه و منطقی باشه این انتظار محل بحثه.
من همواره سعی میکردم از کسی انتظاری نداشته باشم یا اگر درخواستی دارم اول منطقی بهش فکرکنم و شرایط طرف مقابل رو هم در نظر بگیرم. بعدها دیدم خب دوستی برای همینه که هرازگاهی کمک بخوای و طبعا کمک کنی. کمکم شروع کردم به بیان درخواستهایی که دارم ولی همچنان معقول و منطقی و خب حقیقت اینه که واسم سخته نه بشنوم پس درخواستی که از یک حدی بیشتر احتمال میدادم جواب منفی بگیره رو اصلا بیان نمیکردم. یک دایرهای از دوستان هستند که برای اونا به خودم اجازه میدادم درخواستهایی که ممکنه جواب منفی بگیرن رو هم مطرح کنم.
با همهی این تفاسیر همچنان فکرمیکنم در این زمینه مشکل وجود داره و در واقع شاید مشکل از اونجایی میاد که نه شنیدن ممکنه سخت باشه واسم. خلاصه که این مفهوم در روابط انسانی کمی داستان رو پیچیده میکنه و فکرمیکنم تنظیم کردنش یکم سخت باشه.
این روزا فکرمیکنم آدمها درواقع الگوها رو تکرار میکنند و فکرمیکنند این دفعه فرق داره، ایندفعه عبرت گرفتم ولی دقیقا الگو همونه و دقیقا همون اشتباهات رو انجام میده و همون عواقب رو متحمل میشه.
حقیقت اینه که از خودم انتظار نداشتم الگوی چند سال پیش رو تکرار کنم ولی دقیقا همونکار رو کردم و همون نتیجه رو گرفتم هر قدر که بگم من عوض شدم و آدم قبلی نیستم و پختهترم ولی مسئله لزوما من نیستم گاها. بقیهی پارامترهای موثر هم وزن قابل توجهی در معادله دارن گرچه که من هم نه دقیقا ولی بسیار مشابه با قبل رفتار کردم. اون روز میم میگفت چرا سعی داری چیزی که در اختیارت نیست رو کنترل کنی و بجاش تلاش نمیکنی رها کنی؟ کلی فلسفه چیدم ولی درنهایت خودم هم میدونستم باید رها کنم و خب الان دارم فکرمیکنم دقیقا منتظر چیام؟ چه معجزهای در شرایط باید رخ بده که دیگه رها کنم؟ و اره تصمیم گرفتم پروسهی رها کردن رو جدیتر در پیش بگیرم. امیدورم موفق بشم با کمترین آسیب به اتمام برسونمش.
+واقعا ملت چطور این Roller Coaster رو بطور منظم تو زندگیشون تحمل میکنند؟ من انگار از هندل کردنش عاجزم.
یکسری نقاطی توی زندگی هست که آدم آستانهی تحملش در برابر رخدادها و رفتارها پایین میاد و این اون نقطهایه که با آدمها به اختلاف میخوره مخصوصا آدمهایی که اخلاق و رفتاری متفاوت از استاندارها و رویههای آدم دارن. این میتونه از تمام سطوح روابط تعریف بشه و وقتی اوضاع بحرانیتر میشه که گفتگو و تغییر یا رخ نده یا موثر نباشه و البته آدمها مراعات حال همدیگه رو نکنند و درواقع با هم لجبازی کنند. در این چنین حالاتی اون ارتباط روز به روز فرسایشیتر میشه و میتونه تا نقطهی قطع شدن پیش بره. داشتم فکرمیکردم واقعا آدم باید در این مواقع چیکار کنه؟ درواقع راهکار چی میتونه باشه؟
+ هرازگاهی که چتهای گروه نیکی رو میخونم یکسری سوالات بنیادین واسم پیش میاد که نمیدونم واقعا جواب درست و عملی چه چیزی خواهد بود.
داشتم فکرمیکردم زندگی فیذاته همینقدر چالش داره یا من گاها خودم دنبال چالش میرم و راحتی و رها میکنم. بعد به این نتیجه رسیدم که گویا از ترس میانمایگی و تکراری شدن زندگی خودم یکسری کارهارو به روش سختش انجام میدم. انگار اون راه راحته که زود به مقصد میرسه در نظرم اعتبار نداره و توی معادلات حساب نمیشه و خب یکسری از مشکلات زندگیم به همین برمیگرده. به اینکه فکرمیکنم اگه فلان راه آسونه پس بدرد نمیخوره. بعد داشتم فکرمیکردم شاید واقعا همهی داستان هم این نباشه. شاید بیشتر این قضیه که سایر روشها سختترن و ریسک بیشتری دارند باعث میشه روشی با احتمال رخ دادن بیشتر رو انتخاب کنم درصورتی که گاها سختتر هم هست. اره خلاصه الان که دارم از هفت جهت به فنا میرم گاها به ذهنم میاد که راه سادهتر چی میتونست باشه.
+ واقعا باید حداقل این چالش رو رها کنم و الکی اورثینک نکنم